تبلیغات
زاغارت

مُردیم؛ در اوج فرزانگی تخمی مان

:1393/04/17-20:38





بدم نشد که :)



بلاگ اسپات

:1393/01/12-13:02




بیداری های آخر شب

:1392/05/29-04:02

:علی رضا امکچی



yes, but its gone happend a few time in many year

:1392/02/22-21:55

من هر وقت خسته می شوم اوج نگرانی آینده ام گرفتن زن است. نهایت چشم اندازی که می بینم این است که الله بختکی بچه پس می اندازم و می شوم مثل پدرم. بعدش یک روز می روم جلوی آینه میگویم حالا من تجربه دارم. اما فعلا فکر می کنم میگوئیل دی اونامونو هستم. زیرا که من بینش عمیقی دارم. با این تفاوت که بینش های عمیق من حول محور ساپورت پای منشی شرکت عمویم، رنگ لباس زیر همسایه یا شعر های فاطمه صفارزاده می چرخد. 
بینش های عمیق من معمولا بعد از یک روز شدیدا شلوغ که مثلا رفته ایم ریده ایم به طبیعت و کوه و با خونسردی برگشته ایم به خانه شکل می گیرد. همین دیروز وقتی برگشتم مادر برایم یک معجون آورد و من گفتم این مایعات کیــری چیست؟ اما متاسفانه او در آن لحظه حضور نداشت و نشنید. میگویم متاسفانه چون بالاخره باید یک روزی بفهمند که من هم بزرگ شده ام و فحش های خوب خوب بلدم. بعد رفتم و خوابیدم. این در حالی بود که فکر می کردم میگوئیلم. میگوئیل خیلی تخم داشت. همیشه هرچیزی توی سرش بود عنوان می کرد. فکر می کنم ارتباط مستقیمی با طبیعت الهام بخش یک هنرمند داشت. البته من هم ارتباط خوبی با روده دارم – در این لحظه جویدن زیره های خشک رفع یبوست در حال گائیدن دهانم است-. بعد خواب دیدم سیمیاس شاگرد سقراط هستم، نشسته بودم لای کتاب های قطور. همش توقع داشتم یک چیزی حرف بزند. بیشتر از همه چیز از صندلی توقع داشتم. همینطور نگاهش می کردم که یکهو از این زندگی خسته شد و یکی از پاهای چپش افتاد. بلند شدم پایه را جای خودش بگذارم که سقراط آمد. مست بود و کسشر می بافت. می گفت می خوام کتاب جدیدمو بدم چاپ. پول آب و برق و هویجمون با کتابای قبلی در نمیاد. ای ریدم تو این زندگی. اون آگاتون(شاگرد سقراط) مادر قعبه کجاس؟ سیمیاس جون دستم به دامنت به زنم نگی رفتم کاباره! بفهمه خون به پا می کنه..گفتم خودتو به لودگی نزن بابا! صندلیت شکست. پاشد داد زد چی؟ تو شکوندی؟ آره میدونم. تو شکوندیش! زندگیت پولش بود. از حلقومت در میارم. باید یه سال کف حموم رو طی بکشی! مرتیکه بیشعور! جلوش در آمدم که من کاری نکردم. صندلی خیلی قدیمی بود. تو خودت باید قبلا به فکر می افتادی. خوشش نیامد. عصبانی شد. دهنش کف کرد. بهم حمله کرد و تخم هایم را گرفت. نعره زدم و آب جوش روی میز را ریختم روی صورتش. آهی کشید شبیه زیر کردن یک سگ با ماشین و دراز به دراز افتاد. ترسیدم و خواستم فرار کنم. دویدم سمت راهرو و از روی پله ها افتادم و چون احساس بقا وجود دارد از صد پله افتادم و نمردم. وقتی من به پائین رسیدم نعش کش ها قبلا سقراط را برده بودند- موقع خواب به این تناقض های خطی زمانی توجه نمی کنیم- و چند نفر چماق به دست من را گرفتند. داد می زدم به خاطر علم بود. دفاع از خود بود.. من را به دادگاه بردند. قیافه قاضی معلوم نبود و فقط صدایش می آمد. سقراط جاکش سرحال در جایگاه شاکی ایستاده بود و مغز قاضی را می شست. بعد قاضی گفت لای پایش را بسوزانید. توی خواب هرچه زور میزدم دست و پایم تکان نمی خورد. یکی آمد یک چیز سوزناکی گذاشت لای پام. داد زدم..آنقدر داد زدم که بیدار شدم.احساس کردم یک لاتی رفته زیر خشتکم قلیان چپق می کند. فهمیدم وقتی رفته ایم کوه آنجایم سوخته. از سقراط معذرت خواهی کردم اما هنوز هم فکر می کردم واقعا توی خواب سوخته ام. مامان بالای سرم بود. گفت هذیان می گفتی، تب داری..داشتم خواب را یادآوری می کردم که دیدم صندلی شکسته. گفتم اون صندلی کی شکست؟ گفت بابا خیلی قدیمی بود. بهتر شکست. چمدونو گذاشتم روش شکست..
 گفتم آها، خسته بود.



وقتی امپرسیونیست پیر نامه می نویسد[من خیلی نمکم]

:1392/01/4-18:25

لیلی عزیز؛ 

سال هزار و سیصد و نود و یک هجری شمسی تمام شد؛ نترس! نمی خواهم سیاه نمایی کنم و تو را یاد "بلبشو"های روانی این سال آزگار بیندازم. هرچه بود تمام شد و بیا به افق های روشن و چشمه های طلعتی و چشم انداز های بزرگ آینده نگاه کنیم. دیروز که هنوز هزار و سیصد و نود و یک تمام نشده بود لخ لخ کنان رفتم و شاشیدم و یاد تو افتادم؛ آووه..ببخشید! من باز هم علفم را نجوییده بیرون دادم، جریان از این قرار است که چند روز پیش تقویم سال جدید را توی دستشویی نصب کردم و با دیدن آن یاد روز های شمال افتادم... «آه! آرمین..بوی گه میدهی. خودت را نشستی؟» ...«چرا! چرا! ..من کونم تمیز است». اما می گویند حقیقت را باید گفت..آنروز من کونم را نشستم و بیا به مسئله علت و معلول برگردیم. تو همیشه من را به عجله می انداختی..تمام زندگی من را به عجله می انداخت و من همیشه در تکاپو بودم؛ زندگی...کار...پول....عجله...بدو!! بدو!! و من فرصتی برای شستن کونم نداشتم. همان تکه تاپاله ای را هم که می اندازم، هیچ آرامش درخور تعریفی ندارد و همه اش را پا در هوا رها می کنم و بعدش بیرون می پرم و دوباره تلاش می کنم. 365 روز تمام مثل سگ می دوم و گاهی میروم و وبلاگم را آپ می کنم[در این پانویس: نویسنده می خواهد بگوید وبلاگش همیشه پابرجا خواهد بود]. تقویم را هم برای این گذاشته ام توی دستشویی چون همیشه همانجا یادم می افتد که نمیدانم امروز چند شنبه است. چون آدم که سگ دو میزند دیگر فکر این چیزها نیست.

 لیلی عزیز؛
 من هرگز عیدی های کلانی که دوستانم می گرفتند را نگرفته ام؛ همین کیوان عن دماغوی کریه بد منزلت جاکش، هر عید، بانک سوئیس را توی جیبش انتقال ارز میداد، اما برویم آنطرف سکه :عموی من هم یکبار مست کرده بود چک یک میلیون ریالی برایم کشید. آه لیلی! ..آن پول ها تمام شد و امیدوارم شاخه گلی را که ضمیمه نامه کرده ام از من پذیرا باشی : )
 راستی؛ به یادت آهنگ Lê dîlberê  گذاشته ام؛ می برتم بالای ابرها...درست است که پیر و خرفت شده ام اما هنوز مغز موسیقی ام خوب کار می کند...این را رفتیم همان مغازه "اکران" آوردیم. دیروز که رفتم آلبوم جدیدش را بیاورم به سامان گفتم سوات موسیقی نداری!او هم خیلی پیر شده؛ از خودش بیخود شد عربده زنان موعظه ام کرد «تو به گور پدرت خندیدی پیر خرفت، فکر کرده ای من هم مثل تو خرفت شده ام؟ نه جانم! من دست کم روزی دویست صفحه کتاب می خوانم، همه ی آثار سلین و سایفسکی را از برم پدر جان..تو به من....» بگذریم! حرفهایش تکراری شده اند...نت های موسیقی این آهنگ هنوز هم مجنونم می کند...بالاتر...بالا..! و ناگهان!..آه..جوهرِ خودکار پس زد...:( 

لیلی عزیز، 
شاش هایم هم به قرمزی خون شده اند؛ این دارو های شیمی درمانی کار خودشان را کردند..این سرطان ریه کوفتی ولم نمی کند و آلتم حسابی چروکیده و پلاسیده شده است. خیلی سنگینی می کند و همین روزهاست که شاه رگم را از آنجا بزنم. آخر تکه گوشت بازنشسته ایست که دیگر فقط حکم مصرف کننده دارد؛ مثل خودم..365 روز است که فقط مصرف کننده جامعه هستم..همین دیروز کیوان می گفت ما ها دیگر زالو های پیری هستیم که چسپیده ایم به خفت شبکه خون رسانی جامعه! اما من حرف هایش را گوش نمی دهم و می خواهم سال جدید را خیلی خوب شروع کنم. فهمیده ام وقتی تلاش هایم برای رسیدن به اهدافم در مسیر درست قرار بگیرد؛ روز ها که بیدار خواهم شد نگاهم ابدا نگاه مضحکی نخواهد بود...آخر میدانی؟ وقتی آدم توی محدودیت باشد صبح که بیدار می شود نگاه کرختش به شکل مضحکی روی تصمیم هایی که شب پیش مشتاقانه میگیرد می افتد و من تمام نوجوانی ام در ایران را اینگونه بودم و نهایتا بیخیال تلاش شدم.میدانی که؟

عشق من؛
در مورد جوانی و بلوغ هم بگویم که به عقیده من، بلوغ روانی هر فرد با خوابیدن و در سال جدید بیدار شدنش و نوع واکنش او نسبت به سال جدید مورد ارزیابی قرار می گیرد. واکنش من این بود که تا پانزدهم فروردین، دیگر توی پروفایل دختر ها چشم چرانی نکنم. اما از دور عکس پروفایل تو را دیدم. من با عشقی لاینتهی سمت تو آمدم، پروفایل فیس بوکت را دیدم و پائین تنه ام به یک آن، خیلی لرزید. روی لبه پشت بامتان نشسته بودی و پشت سرت با فوتوشاپ اسمت را خیلی بزرگ و پر از زلم زیمبو قرار داده بودی؛ از همین جوات بازی هایت خوشم آمد...حقیقت را باید گفت! 

لیلی عزیزم؛
 قرار بود سیاه نمایی نکنیم؛ راستی از امروز از تقویم توی خانه استفاده می کنم و کونم را هم تمیز و با آرامش می شورم..آخر گفته اند سه چیز: خوردن، ریدن و ریدن.


دوست دارت/ آرمین
پــایان.



خاطرات دهه هفتاد و هشتاد

:1391/11/29-14:04

1378: زیر پتو؛ در انتظار شری. شری دراکولای کودکی آرمین بود که قرار بود بیاید و کله اش را بزند و از آن ساز بادی بسازد. بعدش با آن سمفونی پنج بتهوون را موقعی که به بچه های دیگر حمله می کرد به عنوان افکت هنری حمله هایش بزند. شری بدقول ترین فرد زندگی او شد و هرگز نیامد که از کله اش ساز بادی بسازد. البته بعدا مشخص شد که شری وجود خارجی ندارد و فرضیه "امنیت مبتنی بر پتو" که آرمین در آن مدت ساخته بود باطل شد. برای همین خودش کله ی جوجه رنگی اش را کند و تلاش کرد از پشت توی سرش فوت کند تا از نوکش صدای جیک جیک را به شکلی غیر از ریتم جیک جیک .. بیرون بدهد اما نتوانست چون با اینکار بالا آورد و اصل اولی که آموخت این بود که دراکولا بودن تهوع آور است.

 1381: برای دزدیدن آمپلول های داروخانه نقشه کشید. او مگس ها را در آمپول می گذاشت و با فشار دادن آمپول مگس هارا در معرض تونل باد قرار می داد. یک بار تلوزیون صحنه ی اعدامی را نشان داد و مادرش با سرعت خود را به کنترل رساند و شبکه را عوض کرد. اما آرمین صحنه را دیده بود و زمانی که همه با نگرانی فکر می کردند او در آینده گنگستر می شود موفق شد با گره زدن نخ خیاطی اولین مگس تاریخ را اعدام بکند. و فهمید که چیز هایی مثل اعدام همیشه بد نیستند.

1382: فیلم "تنها در خانه" را می بیند و تصمیم به فرار از خانه می گیرد. تمام روز را پیاده به سمت یک شهر حرکت می کند و بعد از یک تپه فکر می کند به شهر جدید رسیده است. توی فکر پرورش تخم شتر مرغ فرو می رود و همین لحظه کسی او را بلند می کند و داخل ماشین می گذارد و دو خیابان آن طرف تر به خانه اش تحویل می دهد. اصل بعدی زندگی این میشود که خانه جای خوبی ست.

 1384: در این مدت ظاهرا به دنبال کتاب های آناتومی مگس ها به کتاب خانه می رود و همان جا یک کتاب جامعه شناسی هم می خواند. بعدش می آید خانه و به مادرش می گوید "من نمی خواهم در این جامعه ی منجمد کالباس یخ زده ای باشم. من می روم سوگلی کافکا می شوم و به همه شما اومانیست ها ثابت می کنم که نمی توانید اهل هیچ حزبی نباشید تا بگویید به بشر خیانت نکرده اید". بعد مادرش گفت اگر ترکشان نکند برایش فسنجان درست می کند و او پذیرفت.

1385: نقشه ای برای فرار از کلاس های دینی تهیه کرد که به عقیده خودش خیلی سازمان یافته و حرفه ای بود. اولین مرحله رسیدن به دستشویی بود. اما بالای سرش روی پنجره، یک لیوان شیر چند ماه مانده قرار داشت که روی سرش ریخت و حسابی گه شد و بالا آورد. تمام سال سوم ابتدایی اش را سرما خورده بود و سه اصل، اول سلامتی دوم سلامتی سوم سلامتی چهارم، فرار تهوع آمیز است را یاد گرفت.

1386: توی اثاثیه انبار یک اسپری فلفل ناتوی فرانسه را پیدا می کند که احتمالا پدرش آن را آنجا گذاشته. خود را سریعا به دوستش امیر می رساند و روی شانه اش مزند. امیر سر خود را بر می گرداند و آرمین اسپری را می پاشد اما چون به زاویه سوراخ اسپری نگاه نمی کند اسپری میان صورت خودش و امیر پاشیده می شود. هردویشان تا حد جنون به خارش و سوزش می افتند و تا چند ساعت هر کس از آنجا رد می شود به شدت سرفه می کند. تا نیم روز همان روز سرش را توی تشت آب سرد فرو می برند. بعدا مشخص شد که امیر چند روز قبل از پاشیده شدن اسپری، آرمین را با آجر ساختمانی تهدید می کرده و آرمین تبرئه می شود. همین موقع یاد میگیرد که انسان ذاتا موجودی مجرم نیست و مجرم میشود چون در حقش جرم می کنند.
..
از فاز کودکی دور میشود. گاهشمار مغزش از کار می افتد و شروع به دیدن آینده می کند. رویاهای بزرگی می بافد و یاد میگیرد خوردن زیاد فسنجان دل آدم را می زند. کم کم رویاهای بزرگش را با جارو زیر فرش می گذارد. پاپ کورن می خرد و می رود بلند بلند به گور پدرش نگاه می کند و می خندد. و نهایتا در سال 1447 در حالی که دچار هیچ عارضه جسمی نیست و همه قرص هایش را خورده است روی تختخوابش آرام میمیرد. حیفش می آید که در سوگ خودش نمی تواند با کله ی جوجه، فولکلور اسپانیایی بزند. در مراسم تدفینش هزاران نفر شرکت کرده اند و کسی زیر پروفایل فیس بوکش نوشته است: بدون شک او بشریت را از بند مگس های کره زمین رها کرد.



و اولین برف,خلقت ناخوانده,شاید از آن ما آینده, ریگَ دیگَ ریگَ دیگ

:1391/10/21-12:52

اولین برف زمستان است. سال 1382 هجری شمسی. چند بهِ خشک را روی بخاری گذاشته است بپزند.بهم میگوید: خوبی قبر شپش هایم؟ این را همیشه می گفت. این قربان صدقه ای بود که مخصوص من می گفت. من را جای قبر شپش هایش می خواند و صد البته خودش هم معنایش را نمی دانست. با یک آفتابه سفید مشغول ریختن آب داخل گلدان هاست. یک خال برجسته پائین تر از میانه ابرو ها با یک هیکل نسبتن چاق و النگو های طلایی اش دور برگ ها جنب و جوش دارد. قربان صدقه شان می رود اما ته دلش آرزو می کند کاش گلها هیچوقت تشنه شان نمی شد. کاش آب دادن نمی خواستند. و با این آرزو چند برگ زرد شده را جدا می کند مبادا سایر برگ ها هم ببینند و زرد شدن را یاد بگیرند. منتظر پدربزرگ نشسته ام که بیاید و چند چایی بخورد بعد دستی به جیب پر از اسکناس تازه اش بزند و بگوید بیا آرمین! من هم بلند شوم و یکی از به ها را بردارم و بروم برف بازی. سردم بشود و برگردم همینجا کنار بخاری بمانم و چایی بخورم. آخر اینجا شکلات داغ نداشت. شکلات داغ را من فقط داخل میکی موس دیده بودم. کریسمس ما کوژ بود. اصلن کریسمس نداشتیم. و یک زمان برای همین به ها و پول ها, شاید هم چون وقتی اولین برف می آمد پدرم هـــو هو می کرد و میگفت ببین برف می آید و من لبخند حماقت آمیزی می زدم احساس می کردم اولین برف حتمن می تواند چیز خاصی باشد. این احساس در خانه پدربزرگ بود.
 به خودم قول میدادم نمی گذارم سردم شود. اما آخرش دست هایم از شدت سرما بنفش می شد و مادرم می آمد من را می برد حمام و دستم را داخل یک تشت آب گرم می گذاشت. زندگی خوب بود و ملالی نبود جز اینکه ممکن است چند دقیقه دیگر این گرما باعث خارش دستم شود. اما همه چیز عوض میشود. امروز اولین برف امسال است. هیچ چیز خاصی نیست. پدربزرگ مرده است. می خواهم تازه شوم. اسپری مو بر نداریم و باید پشم های بزرگسالی را با واجبی بردارم. یعنی اولین برف بوی واجبی می دهد. بوی به داخل خاطرات و همانجا برای همیشه قفل شده است. اما واجبی هم نداریم. به پدرم گفتم اسپری مو بر بخر! گفت بی حیا. خندیدم و گفتم بیست سال از من قدیمی تری..روی پیشانی ات فوت کنم غبارش بلند می شود. موهای من خار حیا شده اند؟ لبخندی زد و گفت من هم فکر می کردم پدرم کس مشنگ است! اما همه چیز عوض می شود. ساکت شدیم. به فیس بوک رفتم. مسیج چند ماه پیش را دوباره خواندم. دوستی خارجی آمد و در فیس بوک برایم آرزوی موفقیت کرد. گفت اگر در مسیر آینده ات باشی هر قدمی که بر می داری شادی مخصوص آن قدم را احساس خواهی کرد. زیر کامنت بسیار مرسی کرده ام مبادا فکر کند ما ایرانی ها آداب معاشرت بلد نیستیم. اسمایلی های لبخندم همانجاست. فکر کرده اید اولین برف چیز خاصی ست؟ نامجو خوب می خواند. شعر خیام را آورده است و می خواند. می گویم لعنت بر تو! کاش ده بار می گفتی من جام جمم چو بشکستم هیچ! من هم روی دستم بزنم و به اسپری موبر با اسانس به فکر کنم. بله..این پستی بود که می خواست مرزی برای گذشته تعیین کند. اما من گیر کرده ام. شما هم گیر کرده اید. بخوانید مردی که خواست حرکت کند اما در حسرت طعم به روی بخاری غرق شد.





  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4